دور افتاده اما نه تنها

دنیای من گلستان است بعضی ها می خواهند آن را به آتش بکشند

دور افتاده اما نه تنها

دنیای من گلستان است بعضی ها می خواهند آن را به آتش بکشند

دور افتاده اما نه تنها

دنیا پر از پستی و بلندی است که هیچ وقت هم دست بردار نیست، تا بر زمین نزندت ول نمی کند.
باید آنقدر پشتت گرم به خدایی باشد تا اگر دنیا خواست پشتت را به خاک بمالد خدایی برای گرفتنت باشد...

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم انطقنی بالهدی و الهنمی التقوی

(بحر طویلی اینجانب ناشی نوشته است امیدوارم انتقاد های راهبردی به اینجانب وارد شود)

من و عشق و موی بَند و تار عَقد و دیوانگی بهر منو دنیای من. برفتم زدستی که ز آن تیر شدش غواص نجاتی، مرا در بحر درازی بِبُودم نجاتی یا الهی، ایها الساقی بده مُشتی به رِندی به ردانی که بدانم که من کِه کُه، کَُه کَه بشوم. زین بسی دارم امیدی به لطفت اباالفضل علمدار، اباالفضل علمدار. زیر علمت گویم حسینی گرچند بود نا نَبود دین و زمانه که زبند من و شانه بشود تار سیه روی و سپید موی و گل گلدسته داری به درباه منو تو که در این دین نبود حجب و حیایی. در روزی و ایامی مَلکی بود. ز مُلکی که بداشت و دین و در اما نداشت، بُودش اَمارت خانه‌ی کج و ماوجی. امیری که زبهر هَرِ ایام بود زبر دست و مهارت ز بندش گَرَد آورد، بِبود. بپرسید روزی مَلک از امیر سالار و سپهدار غیور و پاک و پاکزاد: ای سالار امیرم ای غیور مَردَم تو را رازی و انبازی و پِندازی بگویم چه کنی با راز من؟ بگفتا: فاصل حد میان من و تو، او و شما، ما و آنها به کدامین کلمه است؟ همان لحظه امیر نه برداشت و نه ورداشت بگفتاش: ای مُلک برین زیر تو بین از بهر جفا هستی تو پسین، فرق میانانش بود یک کلمه، راز بود در سینه ام، گنج بود در خانه ام، نبود بهر هر آنجا که بگویی به تو راز و به این ماز و به آن آز که هر کَه بشود کوچک و هر کُه بشود کَه. مَلک ز تخت پودشاهی به پَرین جست و به دستش اشرفی خست و بر کف دست امیرش نَشست. بزد دست بَرِ شانه ی او و بگفتا مرحبا...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۵۲
بهار مخفی